تبليغاتX
می نویسم پس هستم
یه دنیا حرف می زنم اینجا یا اگه بخوای می زنیم!

برای نویسنده شدن باید به مقدار متنابهی خودخواه بود و من بالقوه هستم ولی جسارتی که اون رو بالفعلش کنه هنوز بدست نیاوردم و این ضعف منه.

فکر می کنم از اون اول اولش اینجور مقدر بوده که هرکسی که به دنیا می آد،یکی رو داشته باشه که یه جایی ،یه روزی منتظرباشه و پیداش کنه . منتهی مشکل از روزی شروع شد که یه آدم شاید عوضی ،یکی رو اشتباهی جای جفت خودش انتخاب کرد. طرفم که خب علم غیب نداشت،با خودش گفته اینم یه جایی و یه روزی و یه نفریی که منتظرش بوده!بله رو گفته و بادابادا مبارک بادا!حالا چی موند این وسط؟جفتای اون دوتا که انقدر منتظر شدن دیدن نخیر، جاها و روزا (و حتی شبایی) اومدن و گذشتن ولی خبری از اون یه کسی نشد،به ناچار با آدمایی جفت شدن که قسمت آدمای دیگه ای بودن!بله !و فاجعه از همین موقع شروع شد!و اولین مثلث ها و مکعب ها و ذوزنقه های عشقی+اولین عاشقای دلشکسته+اولین زوجای ناراضی و پدیده ی شوم طلاق،همه و همه برمی گرده به همین دوران!

بزرگترین فاجعه اینه که جفت اشتباهی رو انتخاب کنی.فکرش رو بکن بعد از انتخاب تازه آدم مقدرت رو یه جایی یه روزی ببینی!اونوقته که آدم عین چی تو چی می مونه!  

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 6:11 قبل از ظهر | لینک  | 

شب نبود ،روز بود.

مهتاب نبود،يه آسمون بود پر ابر و يه دنيا بارون .

كوچه نبود. يه خونه ي كلنگي بود و يه باغ درندشت .

اما بي تو بود رفتنم اينبار هم. بي تو بود با خاطره هايي كه تو همشون تو هم بودي(هستي!)ولي مهم نبود!مي دوني؟بازم دارم تو صدات مي كنم. صرفا يه عادته نه بيشتر .ديروز شايد از روي صميميت و امروز از سر بي تفاوتي. خاطره ها يكي يكي از جلوي چشمام رژه مي رفتند.پشت سرهم. همه جا خيس خالي بود. عين چشماي من،عين اون روز. ياد خودم افتادم(ياد خودمون). تو راه پله،تو ايوون، زير اون درخت انجير،كنار اون درخت فندق. اون ته تهاي باغ كه آلوچه مي كنديم. كنار اون ديوار كه آتيش درست كرديم. زبونه هاي آتيش رو كه يهو سر به آسمون مي كشيدن وقتي نفت مي پاشيدي  هنوز جلوي چشممه.

چقدر اينجا هفت سنگ و نه سنگ  و فوتبال و وسطي بازي كرديم ، يا نه، تو بازي كردي و من تماشاچي بودم(تو كه بودي قدمام سست مي شدن،حواسم مختل مي شد،بازي ازم بر نمي اومد!)

چقدر جشن بود همينجا و چقدر خونديم و زديم و رقصيديم!چقدر دلخور شديم،چقدر قهر كرديم،آشتي كرديم،همديگه رو رنجونديم!چقدر... .همه چيز چقدر فرق داشت  اونقدري كه انگار اونوقتا  يه آدماي ديگه اي بوديم(نبوديم؟)دلم تنگيده واسه اون موقعا،نه براي تو. واسه اون روزا كه آسمون برام آبي بود،شباش پر ستاره بود،روزايي كه دلم نمي خواست شب شن و گردشايي كه نمي خواستم تموم شن.آخ كه چقدر مهربونتر بوديم يه روزي!چقدر مي خنديديم يه روزي از ته دل. حتي اون روزا چقدر بيشتر اشك مي ريختم !دلم تنگ شده واسه انتظار كشيدن،باورت مي شه؟آ آ!با تو نيستم،تو يه شخص حقيقي نيستي! يه شخصيت حقوقي هستي كه يه روز برام همه كس بودي و حالا،هيچ كس!دلم واسه هيچ كسم تنگ شده ،مي دوني؟!  

گرچه همه چيز تموم شده،گرچه مي دونم حماقت محضه،خريته،با اينكه خيلي سعي كردم،ولي نشد. هنوزم منتظرم،نه مثل قبل،گوش بزنگ!نه. ولي اون ته تهاي دلم مي دونم هميشه منتظر توام،شايد بگم نه،شايد آدماي ديگه اي تو زندگيم بيان و برن،كه يادم رفتي،ولي دروغه. چيزي كه هميشه ازش گريزون بودم،آخرين چيزي كه براي خودم مي ديدم،وضعيت حالام بود،منتظر و چشم به يهراه پر غبار بي سوار!

اینا صرفا چرت و پرتایین که یه روزایی می نوشتم و خدا می دونه چقدر دوسشون دارم!مسخرن همشون مثل کسی که نوشتتشون !وای اگه بدونین من چه آدم مزخرفیم!چقدر دیوونه و عوضی!(این یه خودزنیه حسابیه!) جدی نگیرید!این هم بگذرد!

بیاید حرفای خوب بزنیم!پرسپولیس داره خوب بازی می کنه!خب این یه خبر خوبه!هر قسمت مدار صفر درجه ی این فتحی رو با یه جعبه دستمال کاغذی مصرف شده به پایان می رسونم!بد نیست!از اون طرف حاجی و این هستی خون به دل آدم می کنن!مهم نی!احمدی نژاد می ره غرور ملی می آفرینه! دستش درد نکنه!هوار تا چیه دیگه که فعلا داره خوابم میاد!راستی روزه هاتون قبول!نمازهاتون ایضا!دلم داره هنوز هیچی نشده واسه ماه رمضون تنگ می شه ولی خداییش شدم یه تیکه پوست و استخون!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 6:13 قبل از ظهر | لینک  | 

از آخرین پستم 5-6 ماهی می گذره و این یه رسوایی بزرگه!!!!!
دلیلش خیلی مسخرس ! من یکی رو از دست دادم . یکی اینجا مرده. یه جنازه چند ماهه همراهمه و سنگینیش شونه هامو خم کرده . کسی که خودم به دنیاش آوردم ،بزرگش کردم ،تو تک تک لحظه ها همرام بود ، باهاش حرف می زدم ،ازش گلایه می کردم ،باهاش می خندیدم ،گریه می کردم ،زندگی می کردم و مهم تر از اون ، براش می نوشتم .
اولین بار که قلم رو دستم گرفتم به نیت نوشتن ، دلیلش اون بود . و بعد از اون چقدر کاغذ سیاه کردم . اشک می ریختم و می نوشتم و می نوشتم و اشک می ریختم!!!این دوتا شده بودن یکی برام ،و هردوش برای اون بود . دوستش داشتم؟بله! مطمئنم که دوستش داشتم چون دوس داشتنی بود ،و می تونست هنوزم باشه اگه یه اتفاق راهی اون دنیاش نکرده بود .
و اون مرد نه یه دفه که کاش یهو می مرد ولی نه . آروم آروم کشتمش . من . با همین دستای خودم! نه که لذت بردم ،نه که نمی خواستمش ،هر لحظش هزار بار مردم و زنده شدم ،هنوز می خواستمش ، بهش احتیاج داشتم بیشتر از قبل نه حتی کمتر ولی می دونستم دیگه باید تموم شه و فقط این من بودم که می تونستم تمومش کنم و این زجرمو بیشتر می کرد .
آخرین شب ، آخرین نگاه رو که به چشماش کردم ، فهمیدم که بردم! وقتی آخرین نفسش رو کشید و رفت ، فهمیدم بازنده من نبودم . وقتی رفت برای اولین بار تونستم تو چشمای خود واقعیش نگاه کنم ، نه تو چشمای کسی که خودم ازش ساخته بودم . فهمیدم چقدر ضعیفه ، چقدر کوچیکه و چقدر شانس آوردم من !
فهمیدم اگه ما به هم می رسیدیم ، یه عمر باید اون نا خواسته منوزجرکشم می کرد، که بعد یه مدت ازش متنفر می شدم چون می فهمیدم که هیچ نمی شناسمش ، که تازه وقتی خود واقعیش رو می شناختم می فهمیدم کیه ، واینکه زمین تا آسمون فرق می کنه با اونی که من ازش ساخته بودم . اون بد نیست !نه! فقط اونی نیست که فکر می کردم یه روز که باشه .
خندیدم . رقصیدم و لذت بردم اون روز ، روزتشییع جنازه ، عقدش . چون برام یه غریبه بود . انگار هیچ وقت نمی شناختمش و چنین کسی هیچ وقت نبوده . همون طور که واقعا هم نبوده!
الان حالم خوبه . یکم غریبی می کنم ولی اونم عیبی نداره . می دونم حالا حالاها فراموش نمی شه اون همه خاطره ، نمی شه خودمو گول بزنم . حتی دلمم نمی خواد چون معنیش اینه که خودمو یادم بره ، چون منم همون طور که اون رو بزرگش کردم ، پابپاش بزرگ شدم و شدم این(چیز بدی هم از آب درنیومدم ،خداییش). پس قرار نیست چیزی فراموش بشه .
فقط واسه یه چیز غصه می خورم . حالا چطور بنویسم؟ باید راهش رو پیدا کنم .
نوشته شده توسط ستایش در ساعت 6:20 بعد از ظهر | لینک  | 

 

1.ساعت 11:05pm.روز سه شنبه 29 فروردینه.من تو اتاق تنهام.از تو هال صدای تلوزیون می آد.خنده های فرزاد حسنی رو می شنوم.هرچی می گه همچین ذوق می کنه و دنبالش ریسه می ره که آدم دلش بهم می خوره(خیلی تابلوهه که من عاشقشم ،نه؟)!من چیکار می کنم؟صفحه ی 44 ادبیات پیش 2،مناظره ی خسرو با فرهاد رو می خونم .کاش فقط شعر بود!این تاریخ ادبیاتا نفس آدمو می گیرن!آخه به من چه اسدی طوسی مبتکر فن مناظرست یا امیر پیرحسین و حافظ عین کارد و پنیرن!

اصل مطلب:هی به خودم فشار می آرم!بابا سال 85 تموم داره می شه ها!ولی هیچ احساس خاصی بهم دست نمی ده!تموم شد که شد!چرا  یه چیزایی احساس می کنما!یه جور احساس خالی بودن متمایل به بی خیالی. احساس هرچه پیش آید خوش آید که احتمالا مربوط به کنکور می شه!

2.من اگه یه روز شدم از این دختر فراریا،شما شاهد باشین که من گفتم همش زیر سر این اخوانه!آنکه نامش ماث!چرا؟چون یه همچین حرفی زده،شعری سروده:

                                                   من اینجا بس دلم تنگ است.          

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم،

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

اگه می خواین بدونین از کجا قراره فرار کنم هم کی بهتر از شاملو می تونه توضیح بده،یه همچین جایی،از بین اینجور آدمایی:

دهانت را می بویند،

مبادا گفته باشی دوستت دارم!

3.من خوشحالم. و می خندم! و از شادی دارم بال در می آرم و هیچی تو دنیا نمی تونه این شور رو ازم بگیره و ایضا هیچ کی!و در کنار همه ی اینها،من یه دروغگوی بزرگم!

4.بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی!

الان یادم اومد!ببخشید!عیدتون مبارک!صد سال به این سالا!یالا!عیدی منو بدین و برین که ما کوچولوه ها زنده ایم به این عیدیا!قبلا یا شایدم قلبا از همکاری شما متشکریم!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 6:24 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

دارم می نویسم چون در حال قدم زدن تو خونه ی خالی،تو یه غروب جمعه ی بی خاصیت،(کجاست فرهاد که می خوند(نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمی آد کاش می بستم چشامو این یه کارم ازم برنمی آأ(با اندکی دخل و تصرف!))یه دفعه احساس کردم اگه ننویسم می میرم. شاید استارتمو یه جمله زد. یه جمله از کسی که خودشم نمی دونه . یه جمله از یه شلم شوربا  تو یه پست تقریبا قدیمیش. جملش این معنی رو می داد که نمی خواد کسی از اعماق تهش خبردار شه!ولی من دقیقا به همین دلیل می نویسم. می نویسم برای اینکه اعتراف کنم و ببینم اون تهمها چه خبره. نمی دونین اینکه هرچی داری رو بریزی وسط دایره چه لذتی داره!الان سبک تر شدم ولی نه کاملا.بازم می خوام بگم و اگه حوصلهی اعترافات من رو دارید،می تونید بازم به این صفحه چشم بدوزید.نمی دونم چرا ییهو هوس کردم از اولش بگم. از اون اول اول داستان من و کامپیوترم!یا بهتر بگم،من و اینترنت ، یا ازهمه بهتر من و چت! یادمه اولین بار که با IDخواهرم onشدم، به این قصد بود که اونو پیدا کنم. نه اینکه برم بگم سلام!منم ستایش!خوبی؟!نه!می خواستم کاملا ناشناس باهاش دوباره آشنا بشم. دوست داشتم من رو به عنوان یه آدم دوست داشته باشن و بعد آدمی که جنسش دختره. و در مورد اون بیشتر از همه اینطور می خواستم. ولی بطرز غافلگیر کننده ای تو این همه سال با تنها کسی که چت نکردم خود ناکسش بود!عوضش با خیلی ها چتیدم. ولی هیچ وقت راضی نشدم و خیلی زود گذاشتمش کنار چون اون چیزی نبود که من دنبالش بودم. متنفر بودم از عبارات: asl please!یاf/m?  و هرچی شبیه این. تا اینکه بطور اتفاقی،وقتی مشغول جستجو واسه یه تحقیق مدرسه ای بودم،با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شدم!وای که چقدر ذوق مرگ شدم!گفتم این دیگه خودشه!کی؟وقتی بهش فکر می کنم احساس حماقت می کنم ولی قراره اعتراف کنم مگه نه؟خب راستیتش فکر کردم اینجا همونجاییکه که می تونم پیداش کنم!چی رو؟ خب اونو دیگه!همون تویی که شاعرا براش شعر می گن!موزیسینا آهنگ و خواننده ها به عشقش می خونن!همون تویی که یه بار اشتباه گرفتمش بدفرم و هنوز دارم بابتش تاوان پس می دم!همون تو دیگه!هنوز نفهمیدی؟خب منظورم همون کسیه که برای آدم با همه فرق می کنه!می بینیش قلبت به تالاپ و تولوپ می افته!لپات گل میندازه! سر از پا نمی شناسی!وقتی نیست می خوای دنیا نباشه!به سلامتی فهمیدی کی رو می گم که!

به اینجا رسیده بودیم که من اومدم به وبلاگستان!خب سریعا با شدت و حدت هرچه تمام تر شروع کردم به نوشتن و نوشتن!یاد روزایی می افتم که وسط امتحانات ترم روزی 3 یا 4 پست می نوشتم!خب معلومه که بعد از یه مدت سوختم تموم شد!و بعدتر،خیلی بعدتر فهمیدم عیب از منه نه از وبلاگستان. و شاید حتی از چت(گرچه هنوز نمی تونم باهاش کنار بیام!)فهمیدم اون چیزی که می خوام از این دنیای بزرگ و ایضا عجیب و غریب بگیرم ،از وسعش کمتره!یعنی توقع بیجایه!یعنی بچه خجالت بکش !روتو کم کن!حالا تنها چیزی که می خوام شاید چند تا خواننده ی خوب و کمی بلندپروازانه تر چند تا دوست خوبه!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام 

1.   (این یه یادداشت قدیمیهپسره سر لج افتاده بود اونم بد فرم!دختره بدتر!بدنه ها بهم می ساییدن!یه دفعه بحثشونم گرفت!دیگه روبرو رو بی خیال شده بودن که یه آن دختره چشش خورد به جلو و مانعای وسط جاده!ولی دیگه دیر شده بود!هرکاری کرد نشد!آسفالت می کشیدش!پسره ولی واستاد!دختره چپ کرد!گفتیم الان وای میسته پسرا می رن نجاتشون می دن!مشکلی نیست!یه معلق زد گفتیم الانه که وایسته!یه معلق دیگه بازم گفتیم دیگه آخریشه!چند تا معلق دیگه!گفتیم خب دیگه تموم شد الان می رن درشون می آرن!از روگذر افتاد پایین!پرس شد!گفتیم شاید حالا زنده باشن!یه ماشین اومد اباچه سرعتی زد بهشون!ما دیگه چیزی نگفتیم! تقاطع خشنی بود!

2.     یه تحقیق داشتم موضوعش به جامع شناسی ربط داشت!یه سر به googleزدم. چند تا سایت پیدا شد یه کلیک کردم:مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد! خب اگه من مشترک گرامیم،چه خوب بود یه اپسیلون و نه بیشتر برای من شعور قائل می شدن!

در همین راستا(راستای تحقیقم)متوجه شدم همه ی ما چقدر سیاسی هستیم!حتی تو وبلاگای ۱۰۰٪گل شعر و گل و بلبل هم از سیاست می شه چیزایی ژیدا کرد! 

3. نصیحت می کنیم!:مامانت رو دوست داری؟اگه دعوات کنه چی؟تا حالا شده باهاش قهر کنی و دیگه حرف نزنی؟ حرفاش رو تعبیر و تفسیر می کنی؟ جلوش ژست می گیری؟ قیافه میای؟ برای یه توجه کوچولو نازش رو می کشی؟دائم نگرانی دیگه دوستت نداشته باشه؟ می ترسی تورو ولت کنه؟

اصلا یه همچین چیزایی ممکنه؟نه!چون مامانته!خیلی مشخصه!تنها کسی که می تونه این همه قشنگ و بی قید و شرط آدم رو دوست داشته باشه ،مامان آدمه!(شاید بابا هم!) فقط مامانته که تورو خشگلترین و باهوش ترین و خوشتیپترین بچه ی روی زمین می دونه!(هرچقدر هم زشت و خنگ و جوات باشی!)فقط مامانته که در هر صورت نازت رو می کشه!اشتباهای بزرگت رو تو یه چشم به هم زدن یادش می ره و همیشه قربون صدقت می ره.البته همیشه هم هوا اینطور آفتابی نیستا!گاهی ابری می شه!گهگاه بارون و بلکن برف و شاید تگرگ!اما دوباره یه رنگین کمون خشگل در می آد و همه چی سر جای اولش می ره!

دیگه کی می تونه باهات اینطوری باشه و مزخرفترین اخلاقاتو تحمل کنه؟ با کی می تونی اینطوری باشی که ازش چیزی به دل نگیری؟برات فرق نکنه ماه شب چهاردهه یا... . در هر صورت تو فرشته ببینیش! ببین، به غیر مامانت،این احتمال که یه همچین چیزایی رو جای دیگه،پیش یکی دیگه پیدا کنی،صفر و حتی زیر صفره!یه همچین چیزی رو،عشق بدون شرط،تو کتابا شاید بشه خوند اما پیدا کردنش رو زمین و تو دنیای واقعی...!پس خیلی هوای ماماناتونو(و باباها)داشته باشید. یکی بیشتر نیستا!عمر نوحم نداره!

 4  .  اینجوری نصیحت می کنم ،اونوقت خودم!خداییش چیزی تو دنیا راحت تر از لالایی خوندن واسه دیگرون و بیدار نشستن هست؟یا نسخه پیچیدن واسه دیگرون و از درد به خود پیچیدن؟

ضرب المثل خونم بطور خطرناکی رفت بالا!پس تا بعد!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 1:11 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام!

من اهل پست یوهویی نیستم!الانم تو کافی نت هستم و هیچ شرایط پست نوشتن ندارم!

ولی!

یه روز از همین روزا....

فقط یه چیز بگم که چند وقته تو مخم هی می پیچه و آی می پیچه:

من از توبه نترسیدم!دلم تصمیم کبری داشت!

ولی یک سیب ناقابل!وبالم شد!خرابم کرد!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 11:3 قبل از ظهر | لینک  | 

قبل نوشت: قول می دم این اولین و آخر شعر طولانی باشه که تو این وبلاگ می بینید! بعنوان معارفه بخونید ش:

روزی که این آغاز شد

میان هیچ

هیچ عظیم گسترده ی درون من

گم شدم

میان هیچ خودم

و سرگیجه و حیرت

واجازه دادم

همه از من بگریزند

تا بدانم کیستم

و بدانم که هستم

نه فقط انسانی

با آنچه در او انباشته اند

من

چیزی برای باختن ندارم

و چسبیده ام اینجا

و تهی شده ام

و تنهام

و این اشتباه فقط از من است و بس

من نیاز به مرهم دارم

و به احساس

هر آنچه که تاکنون به آن اندیشیده ام

هرگز وجود نداشته است

و هرگز واقعی نبوده است

من می خواهم رها شوم

و مداوا شوم

و آنچه را که همیشه

در پی اش بودم بیابم

بیابم ، جایی که  بدان تعلق دارم

و دیگر حرفی برای گفتن ندارم

این چهره هنوز فرو نریخته است

من اما همیشه سرگردان بودم

تا بیابمش

و خودم را بیابم

من آنچه تا کنون می اندیشیدم

نیستم

من بجز نگاه تیره چیزی ندارم

و از نگاه مردم گریزانم

و از آنچه بدان می اندیشند

بیزارم

من هرگز نخواهم دانست

که کیستم

و تا روزی که زخم هایم

ترمیم شوند

احساس نخواهم کرد

من هرگز نخواهم بود

تا روزی که از خود جدا شوم

و من امروز

خیال دارم

تا از خود جدا شوم

و به دنبال مرهم می گردم

و به دنبال احساس می گردم

و به دنبال جایی می گردم

که بدان تعلق دارم

Linkin Park                                     

پ ن: اینجا شاید همون جایی باشه که می شه  خودتو از نو بسازی. امتحان می کنیم.امتحان می کنم!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 3:17 بعد از ظهر | لینک  | 

قبل نوشت:

صدایم کن...

صدای تو خوب است!

نوشت:

سلام!

یکم اینجا(تو بلاگفا)احساس غربت می کنم!حل می شه!

می خواستم اولین پست خودمو معرفی کنم:

۱.من ستایش هستم و لی چون قرار گذاشتم با خودم که اینجا صادق باشم اول از همه بگم من ستایش نیستم!

۲. من ۱۷ سال و یکم بیشتر دارم!

۳.من خیلی پرحرفم!می شه تحمل کنید؟(قبلا از همکاری شما متشکریم!

نوشته شده توسط ستایش در ساعت 5:50 قبل از ظهر | لینک  |